کارگردان «بادیگارد»: ابراهیم سرباز صادق این کشور است و اگر کیان این کشور به خطر بیفتد با همه وجود می جنگد
جنگ برایم هنوز زنده است. یک وقتی فکر میکردیم یک روز که جنگ تمام شد، این عده برمیگردند سر زندگیشان، اما میبینید که چنین خبری نشد. جنگ هنوز ادامه دارد و هیچ کاری هم نمیشود کرد و به بدترین شکلش هم دارد اتفاق میافتد.
به گزارش خبرگزاری حیات، مصاحبه با ابراهیم حاتمیکیا، پس از مدتها سکوت و تنندادنش به گفتوگو، سرانجام بعد از نمایش آخرین ساختهاش – بادیگارد- در جشنواره سیوچهارم فجر انجام شد؛ او در این گفتوگو که در روزهای شلوغ جشنواره انجام شد، از اهمیت انتخابات مجلس، برای رقمخوردن تحولاتی در عرصه تصمیمات فرهنگی سخن گفت که نهایتا انتشارش به سبب وسواس حاتمیکیا در تصحیح و تأیید نهایی تا امروز به تعویق افتاد.برخی میگویند «بادیگارد» بازگشت به «آژانس شیشهای» است. خودتان چقدر این تعبیر را قبول دارید و پاسختان در برابر این تعبیر چیست؟ ببینید «بادیگارد» هم مثل «آژانس شیشهای» بیان مانیفستی دارد؛ یعنی جهان ارزشی خودش را به صراحت توضیح میدهد و از این منظر با «آژانس شیشهای» شباهت پیدا میکند. بهلحاظ کیفی و استاندارد فیلمسازی هم میگویند شما در «بادیگارد» به دوران طلاییتان، که مصداقش «آژانس شیشهای» است، شبیه شدهاید. این را قبول دارید؟ به لحاظ ساختار شکلی، این دو اثر به هم ربطی ندارد. قهرمان «آژانس شیشهای» شخصیت برونگرایی بود که احساسات و افکارش را بیرون میریخت و مسئلهاش را با دیگران تقسیم میکرد؛ ولی قهرمان «بادیگارد» درونگراست که محاکات درونی با خویش دارد؛ بههرحال بازیگر مشترک این دو فیلم پرویز پرستویی است و به نظر میرسد نشانههای مشترکی دارد. من خیلی هم اصرار به انکار این شباهت ندارم. اما این نظر، یک جور مدح شبیه به ذم هم هست. وقتی میگویند حاتمی کیا با «بادیگارد» به دوران اوجش بازگشته، انگار دارند میگویند هرچه بعد از «آژانس شیشهای» ساختهاید در مرتبه پایینتری نسبت به آن فیلم قرار گرفته و حالا شما مجددا به همان جایگاه برگشتهاید... . «آژانس شیشهای» را سال ٧٥ ساختم و امکان ندارد امروز یکی دیگر شبیه آن بسازم. «بادیگارد» در مسیر تکوینی نزدیک دو دهه فاصله با این فیلم قرار میگیرد. «بادیگارد» فرزند فیلم «چ» است و «چ» فرزند «گزارش یک جشن». اصرار دارم حرفی بزنم که نسبتی با دورانم داشته باشد و اگر این نسبت ساخته نشود، هیچ انگیزهای برای ساختن فیلم ندارم. هر اثر هنری جنبهای حدیثنفسگونه برای مؤلفش دارد. حدیثنفس ابراهیم حاتمیکیا در «بادیگارد» چه بود؟ حدیثنفسم «بادیگارد» است! اگر من این فیلم را ساختهام، خود فیلم بیانگر احوالات من است. اگر از من بپرسید احوالت چیست؟ میگویم احوالم، بادیگاردی است. اگر بگویید «بادیگارد» چیست؟ توضیحی ندارم جز اینکه بگویم برو و فیلم را ببین! یعنی دربارهاش توضیح نمیدهید؟ نه واقعا، همان احوال و اتفاقاتی که در فیلم هست، شامل حال من میشود. حیدر، قهرمان فیلم «بادیگارد» است. بحثی که اخیرا در سینمای ایران باب شده و به طرز عجیبی هم قدرت گرفته، این است که قهرمان نمیخواهیم و قهرمانی در کار نیست! عجیب است که نشستهایم بر سر شاخه و بُن میبریم! توی سر خودمان میزنیم و سینما را از مردم خالی میکنیم؛ درحالیکه سینمای آمریکا با همه قوا در جهان سیطره میاندازد، قهرمان را هم از فیلمها برمیداریم. قهرمان در فیلم، شخصیتی است که ما داریم مکنوناتش را به نمایش میگذاریم، آنوقت حذف قهرمان چه معنا دارد؟ چه بر حاتمیکیا گذشته که امسال و در شرایط کنونی، «حیدر» قهرمانی میشود که تصمیم به نشاندادنش میگیرد؟ در واقع چرا در این زمان و نه وقتی دیگر، «حیدر» را روایت میکنید؟ لزوما به این لحظه و این روزها مربوط نیست؛ چون اگر هروقت از من بپرسی که چه فیلمنامهای در دست داری؟ میگویم که چندین کار در دست دارم. به یکباره، با توجه به شرایطم یکی از آنها برایم جلوه میکند. من هشت سال است درباره «بادیگارد» تحقیق میکنم و فیلمنامه مینویسم. در طول هشت سال، چیزی حدود ٥٠٠ صفحه برای ساخت این فیلم، سناریو نوشتم. دائم نوشتم و فیلمنامه به وسط نرسیده، ول کردم. هی تلاش کردم و نتوانستم، نوشتم و جواب نگرفتم. انواع و اقسام مختلف فیلمنامه را نوشتم؛ یکبار از زاویه زن قصه ماجرا را دیدم، یکبار از زاویه بچه حیدر و... تا اینکه پارسال دم عید دوستان تشویقم کردند که تمامش کنم. اینطور که از جنگیدن بر سر سوژههایتان حرف میزنید، به نظر میرسد که جنگ برای شما همچنان ادامه دارد. یک زمانی در جبهه رزمنده بودید و هنوز به نظر میرسد که رزمندهاید، امروز در میدانی دیگر! بله، جنگجویی به مفهوم شخصیتی را همچنان باید داشته باشم. باید پای حرفم بایستم! جنگجویی به معنای در پی یک آرمان دویدن؟ بله، این آرمان واقعا وجود دارد. من پای اصول میایستم و از ایستادن پای اصول، حمایت میکنم. آنچه ممکن است برای یک کارگردان در فیلمسازی و در جشنواره رخ دهد، به من و جهان من هیچ ربطی ندارد. حتی ممکن است با همان کارگردان خارج از این فضا، یک جای دیگر شاخ به شاخ همدیگر بایستیم و اصلا همدیگر را تحمل هم نکنیم. اما بهعنوان فیلمسازی که پای آنچه میگوید، ایستاده و اگر قدمهای بعدیاش را هم دنبال کنید، میبینید دارد همان را میگوید و دنبال میکند، این ستایشبرانگیز است. مثلا سینمای کاهانی هیچ ربطی به سینمای من ندارد اما کاهانی برای من محترم است. چون پای آنچه میگوید میایستد و مسیرش هم مشخص است و میداند دارد چهکار میکند. حتی آقایانی مثل کیمیایی و... هم مسیر و جایگاهشان مشخص است و دارند راه خودشان را میروند و این برای من تحسینبرانگیز است. اما در این بین بعضیها هم هستند که فیلم میسازند، یک بار اینوری و یکبار آنوری میروند و اصلا نمیفهمی رنگشان چیست؟ قلمشان چیست؟ خطشان چیست؟ هیچچیزشان را نمیتوان فهمید چون اینها موجسوارانند! پس با موجسواری مخالفید؟ بله، با فیلمسازی که هویت ندارد مخالفم. هویت یک فیلمساز چطور شکل میگیرد؟ با اصرارکردن بر جایگاه خود، بابت آن صبوریکردن، اصرارورزیدن برای بیان حرف خود، تحملکردن دشواریها و کوتاهنیامدن. متأسفانه در این چند سال در سینمای ما، به این بحث چندان وقعی نگذاشتهاند. مثلا من الان سه دهه است که فیلم میسازم و میتوانید از هر فیلم من، مرا دنبال کنید. بگویید این مسیرش این است و افتوخیزهایش هم این است. چند فیلمساز را میتوانید اینطوری تعقیب کنید؟ چقدر از فیلمسازهای ما اینطوری کار میکنند؟ یک مردهشورهایی هستند که هر مردهای را به آنها بدهند میشورند و هیچ مسئلهای هم برایشان مهم نیست.من این شیوه مردهشوری را دوست ندارم. برای همین فیلمسازی که مشی دارد و مردهشور نیست، حتی اگر زمین تا آسمان نظرات و نگاهمان با هم متفاوت باشد، برایش ارزش قائلم، محترم میشمارمش و میگویم بارکالله، آفرین! درحالیکه ٢٧ سال از جنگ گذشته، حالواحوال جبهه و روزگار جنگ چقدر سراغتان میآید؟ ماجرا هنوز برایم زنده است، چون جنگ هنوز ادامه دارد. درست است که سیوچند سال از انقلاب میگذرد، ولی اتفاقاتی که امروز در منطقه میافتد، نشان میدهد که جنگ هنوز ادامه دارد! گاهی در تلگرام میبینم بچهها میگویند ایران یک قلعه است! قلعهها هم یک محدوده بیرون از خود دارند که به آن «بَرَز» میگویند. سرباز آنجا میایستد، پای دیوار قلعه نمیایستد که مبادا قلعه دچار ضربه شود. امروز بچههای ما دارند جلوتر از قلعه میجنگند والا داعش الان پشت دروازه ما و در حال توآمدن بود. برای همین بحث جنگ زنده و خیلی هم جدی است. هر وقت هم که بحث جدیتر شده و خبر از قصرشیرین آمده که ممکن است از آنجا وارد شوند، همهمان دیدیم که خوف برمان داشته. جنگ برایم هنوز زنده است. قاسم سلیمانی زنده است و مسیر، مسیری است که هنوز ادامه دارد. یک وقتی فکر میکردیم یک روز که جنگ تمام شد، این عده برمیگردند به پادگانها و سر زندگیشان مینشینند، اما میبینید که چنین خبری نشد. جنگ هنوز ادامه دارد و هیچ کاری هم نمیشود کرد و به بدترین شکلش هم دارد اتفاق میافتد. و شما خودتان را مسئول میدانید که هنوز از این جنگ فیلم بسازید؟ خدا کند تا حالا معلوم شده باشد که ابراهیم سرباز صادق این کشور است و اگر کیان این کشور به خطر بیفتد با همه وجود میجنگد. ولی بعضا دیده شده که در «گزارش یک جشن» یا «دعوت» سوژههای دیگری هم دستمایه قرار دادید که اصلا ربطی هم به جنگ نداشته. اصلا کدام کار من دقیقا جنگی است؟ به مفهوم خودِ ریخت فیلم؟ فیلمی که الان ساختم «بادیگارد» کجایش به جنگ ربط دارد؟ فیلمهایم روایت نسل مدافع انقلاب و نسل جنگ است. ولی چیزی که میگویم هشداری نسبت به وضعیت سیستان و بلوچستان، ضربهها و ماجرای داعشیها، ترورها و انتحاریهاست. یعنی عناصری را برمیدارم که عناصر روز است. عناصر کهنهای نیستند. درنهایت خودتان در ادامه مسیر فیلمسازیتان چه دورنمایی میبینید؟ چه میخواهید و چه تمنایی برایتان مانده؟ اصلا احساس اینطوری ندارم که چی مانده است. این مسیری است که باید همینطور رفت و مقصدی ندارد که بگوییم یکجا رسیدیم و تمام شد. یک روزی آرزویم این بود که فیلم چمران را بسازم و میگفتم اگر مُردم هم دیگر اشکالی ندارد، فقط چمران را بسازم. الان باز دلم چیزهای دیگری میخواهد. از یک قله رد شدم و دلم قلههای دیگری میخواهد. الان چه قلهای مانده؟ در کوبانی که در منطقه کردستان عراق واقع شده، پکک حضور قوی دارد. نیروهای پکک کلی از بچهها و سربازهای ما را ناغافل در پادگانها و پاسگاهها زده و شهید کردهاند. وقتی قضیه کوبانی پیش آمد، مروت پهلوانی قاسم سلیمانی به نحوی بود که اصلا نیامد بگوید که بگذار همه آنها به خاطر ظلمهایی که در حملههایشان به سربازان ما روا داشتند، تقاص پس بدهند! بلکه با نیروهایش بلند شد و رفت و کوبانی را نجات داد و نگذاشت شهر به دست داعش بیفتد. دوست دارم از این مروتها بگویم. دوست دارم بچههایی را که در گوشهاند و دیده نمیشوند و به چشم نمیآیند، در فیلمهایم روایت کنم و به جامعهام بگویم اینها را بیشتر بشناسید! در شبکههای مجازی، اینستاگرام، فیسبوک و... که بخشی از مختصات زندگی امروزند، چقدر حضور دارید؟ اصلا حضور ندارم. در اینستاگرام و هیچکدام از این شبکههای اجتماعی نیستم. این صفحاتی را هم که هست، من نساختهام و بعضا هواداران ساختهاند. در هیچکدام از شبکههای مجازی نیستم. پس چطور جوانها را میشناسید و از دنیای جوانها باخبر میشوید؟ مگر جوانها فقط در همین محیطهای مجازی هستند؟ من خیلی خوشبین به این فضاها نیستم و حتی معتقدم آدرس غلط میدهند. کسانی که به این فضا دل خوش میکنند، عملا از جامعه عقب میافتند. این محیطها حضورشان به اندازه یک فشار دگمه به خاموشکردن دستگاه اینترنت است و من در فیلم «چ» کاملا فهمیدم که این فضا اصلا قابلاعتماد نیست و نباید دل به آن سپرد. اما برای ارتباط با جوانها، راههای حضوری و چشمدرچشم هست که من به حد خودم در آن حضور دارم. ادعای بزرگی هم ندارم، دو پسر جوان دارم که با آنها زندگی میکنم. به اندازه خودم جوانها را درک میکنم؛ به اندازه معاشرت یک مرد ٥٤ساله، با نسل جدید ارتباط دارم. هرچه از جوانها میدانم از زاویه پدر و پدربزرگی است که نوه دارد. البته بهگواه دوستان جوانی که با من همقدم میشوند، روحم بهشدت جوان است و اهل مبارزه. منبع:شرق